این مطلب سانسور می شود.
متن این پست به دستور پدرم و به توصیه بعضی دلسوزان (!) حذف می شود...
-----------------------------------------------------------------
* نیچه دارای قدرت پیشبینی ای پیامبرگونه بود، زیرا از زمانه خویش فراتر می رفت.
** نیچه می گوید "آدمیان به جای برتابیدن این حال تحمل ناپذیر بی کسی و تنهایی، هم چنان خدای در هم کوفته ی خویش را خواهند جست و به خاطر او به مارهای لانه کرده در ویرانه ای که از فرو ریختن او به جای مانده، عشق خواهند ورزید"
*** از نظر نیچه تاریخ مدام تکرار می شود و می گوید گرچه انقلاب پنجاه وهفت ایران با پدرکشی یعنی شاه کشی آغاز شد اما نافرجام ماند زیرا پدر در قالب .... به حیات خویش ادامه داد تا این که دوباره خواست انسان ایرانی (به عنوان ابر مرد) در شکل "... کشی" تکرار شد.
**** از نظر نیچه تنها منشا ارزش ها نشاط حیاتی است و آن را روحیه سبز (یا دیونوزیوسی) می نامید و آن را در مقابل روحیه ... قرار می داد.
(گوله برفی هیچ مسوولیتی را در قبال عقاید نیچه قبول نمی کند و صرفا آن را منتشر کرده است.)
چیزی در من است/ چیزی/ همین سخت ترین خواسته/ که مرا از همه چیز پرتاب می کند/ خودم/ دوست/ و از سرزمینم.
چیزی در من است/ چیزی/ همین مهلک ترین سازه/ که زندگی را از زیر پاهایم خالی می کند/ خوشبختی/ مستوری/ و مستی را.
چیزی در تن من است/ چیزی/ همین بی نام ترین پاره/ که جایش نمی شود/ پایم نمی شود/ قلبم نمی شود/ مغزم نمی شود.
چیزی در من است.
.
تقدیم به مردمی که برای خشم خویش، چشمی جهانی و برای فریاد خویش، گوشی ابدی ساختند.
دوربین جدیدم را برداشتم و از خانه زدم بیرون، به امید این که موضوع جالبی برای فیلم پیدا کنم. تقریبا دو هفته بود از خانه بیرون نیامده بودم، درست از بعد از انتخابات ریاست جمهوری که خیابان های تهران شلوغ و نا امن شده بود. کوچه خلوت بود، دوربین ارزان قیمتم را روی شانه ام جا به جا کردم. اول قرار بود یک دوربین بزرگ حرفه ای بخرم، ولی در آن صورت دیگر نمی توانستم هر وقت که عشقم کشید به خیابان بیایم و فیلم بسازم چون بدون مجوز ممنوع بود. تازه، کار کردن با یک دوربین حرفه ای به این آسانی هم نبود، پس به یک مینی دیوی راضی شدم.
از توی کوچه بیرون آمدم. تکان یک روزنامه هم توجهم را جلب می کرد. تقریبا به همه چیز به شکل یک موضوع برای فیلم نگاه می کردم، جوی پر از لجن (و پروانه ای که بالای آن می چرخید)، بچه هایی که گل کوچک بازی می کردند (هنوز بچه ها گل کوچک بازی می کنند؟)، کارگرهای ساختمان که زیر سایه درختی استراحت می کردند، اما انگار هیچ کدام از این ها موضوع من نبودند. از خیابان اصلی زدم توی یک کوچه خلوت. انتهای کوچه بن بست بود و دیوار کوتاهی آن را از بزرگ راه جدا می کرد. دوربینم را روشن کردم. بزرگ راه چند متر زیر پاهای من بود و ماشین ها با سرعت از پایین دوربین من رد می شدند. تا کمر توی بزرگ راه خم شدم تا از این خروش رودخانه ی فلزی، استعاره ای بسازم. سخت در افکار کارگردانی خودم فرو رفته بودم و هنوز هیچ نشده می توانستم سیل جوایز را به سمت فیلم خودم ببینم که یک سایه ی بزگ به روی دوربینم افتاد. برگشتم به عقب، مردی قد بلند و چهارشانه بالای سرم ایستاده بود. نور توی چشمم می زد و او را مثل یک دیوار تاریک می دیدم. مرد گفت: فیلم برداری می کنی؟
دوربین را خاموش کردم: بله.
کارت شناسایی اش را بیرون آورد: لطفا تشریف بیارین!
از آن فاصله نتوانستم اسمش را بخوانم ولی کارت عضویت بسیج بود. دنبالش رفتم. لباس شخصی به تن داشت و ازم خواست که در ماشین شخصی اش بنشینم. گفتم همین جا حرفتان را بزنید. گفت جلب توجه می شود. دوباره کارتش را بیرون آورد. چشم هایش قرمز بودند. کم کم داشتم می ترسیدم. آخر حاضر شدم روی صندلی عقب بنشینم در حالی که در ماشین باز بود و من پاهایم را روی زمین گذاشته بودم. این آرامم می کرد.
مرد: کارت شناسایی لطفا!
همرام نیست.
مرد: از چی فیلم می گرفتی؟
از خیابون.
مرد: خانوادت می دونن اینجایی؟
بله، می دونن که بیرونم.
مرد: اخویت الان خونه ست زنگ بزنم؟
اخویم؟
مرد: چرا ترسیدی؟
نترسیدم.
مرد: اخویت نمی دونه که اینجایی؟
کجام مگه؟ باید کسی بدونه؟... برادر ندارم.
مرد: خونه تون کجاست؟
با دست اشاره کردم: همین جا.
مرد: همین اطراف؟
بله. بالای میدون.
مرد: از چی فیلم می گرفتی؟
دیدین که... از...
مرد: توی این شلوغی های اخیر هم بودی، نه؟
نه! نبودم! هیچ کدوم!
مرد با چشم های قرمزش به من خیره شد: هیچ کدوم؟
منظورم اینه که... نه! نبودم، توی شلوغی ها نبودم!
مرد: بیا جلو بشین، این طوری جلب توجه می کنی.
نه دیگه اذیتم نکنین
مرد وحشت زده: من اذیتت کردم؟ خیلی راحت می تونم این کارو بکنم...
منظورم اینه که انقدر اصرار نکن من نمی شینم جلو.
مرد: حالا از چی فیلم می گرفتی؟ بده ببینم از چی فیلم گرفتی!
دوربین را روشن کردم، زدم عقب. می خواست خودش ببیند، برایش توضیح دادم که چه طور کار می کند. دوربین را دادم دستش. از این که مجبور بودم این کار را بکنم عصبی بودم.
مرد: ازدواج کردی؟
نه.
مرد: به نظر نمیاد مجرد باشی.
مجردم.
مرد درحالی که به مانیتور دوربین من خیره شده بود: کارت شناسایی نداری؟
یه بار گفتم که همرام نیست.
مرد: از کثافتای تو جوب چرا فیلم گرفتی؟
منظوری نداشتم، می خواستم دوربینمو امتحان کنم.
مرد: روسریتو بکش جلو! این طوری جلب توجه می کنی.
روسریم را جلو کشیدم.
مرد: خوب! کی الان خونه ست؟
خواهرم.
مرد: پدر؟
نه.
مرد: کی خونه ست پس؟
دوست داشتم فرار کنم. پسری از کنارمان عبور کرد. نا خودآگاه به او لبخند زدم. با تعجب به من نگاه کرد و رد شد. از این که کسی را می دیدم خوشحال بودم. گفتم: خواهرم، شاید هم مامان.
مرد: جلب توجه نکن خانم... بریم خونتون؟ نزدیکه؟
بریم.
مرد:خب بیا جلو بشین.
نه من گفتم که نمی شینم. پیاده میام من.
مرد: یعنی می گی ماشینو اینجا پارک کنیم پیاده بریم خونتون؟
نه! من پیاده می رم شما با ماشین بیاین.
مرد: بت نمیاد مجرد باشیا... خب بیا جلو بریم دیگه... یعنی چی؟!!
نه، دارین اذیت می کنین، من کاری نکردم، فیلمم رو هم دیدین. چیزی توش بود؟ از شلوغیا فیلم گرفته بودم؟... آره؟... آره؟
یک لحظه احساس کردم صدایم را زیاد بلند کردم، ترسیدم.
مرد: چرا جلب توجه می کنی؟
نمی کنم.
مرد: چرا انقدر عرق کردی؟
هوا گرمه، نمی بینی؟
مرد: گرمه؟ یا ترسیدی؟
ترسیدم؟ نمی دونم، فکر نمی کنم.
مرد: شغل پدر؟
کارمند بازنشسته بانک.
مرد: شغل مادر؟
کارمند آموزش و پرورش
مرد: چرا فیلم می گرفتی؟
رشتمه! سینما می خونم! داشتم تمرین می کردم.
مرد: کدوم دانشگاه؟
تهران.
مرد با دوربین من کلنجار می رود: می دونی که الان شرایط خاصیه! دیگه از چی فیلم گرفتی؟ سگ و گربه یا... ؟
بله گرفتم
مرد: ببینم!
همرام نیست.
مرد به دنبال چیزی فیلم را مدام عقب و جلو می کند: همین یه فیلمه؟
بله، دیگه ندارم.
مرد: شماره خونتون رو الان می گیری؟
گوشی تلفنم را از جیب شلوارم بیرون آوردم، تقریبا از صندلی جلو تا گردن خم شده بود که پاهای مرا دید بزند، تلفن را که بالا گرفتم گفت: نه! نه! بگیرش پایین. حالا نه! آدرس خونه تون رو می نویسی روی یه کاغذ؟
بله!
مرد: چرا این طوری گفتی بله؟
آخه نمی دونم چرا باید چنین سوال هایی رو جواب بدم... اصلا کاغذ ندارم.
مرد: گفتی ازدواج نکردی؟
نه!
مرد: شمارتو بگو.
شمارمو؟ خونه؟
مرد: تلفن خودت.
چرا؟
با چشم های قرمزش به من خیره شد: اسمت؟
با تردید گفتم: حبیبی.
مرد: اسم کوچیک؟
اسم کوچیک؟
مرد: شمارتو بگو حالا.
091259
مرد:0912 خب؟
5989...
مرد: اسمتون؟
حبیبی
مرد: اسمتون؟
مینا حبیبی.
مرد تهدید آمیز پرسید: می خواستی باز هم فیلم بگیری؟ یا داشتی می رفتی خونه؟
چند لحظه نتوانستم پاسخ بدهم.
مرد: ها؟
فکر کنم دیگه داشتم می رفتم خونه!
دوربین را به من داد. بی آن که نگاهش کنم بلند شدم و رفتم. تلفنم را خاموش کردم. به کافه ای نزدیک خانه مان رفتم، چند ساعت آن جا نشستم. آب پرتغال طبیعی با یک عالمه یخ خوردم. بیرون آمدم و به دو طرف خیابان نگاه کردم. از توی پیاده رو و پشت درخت ها با سرعت خودم را به خانه رساندم. وارد اتاقم شدم. دوربین را روی تاقچه گذاشتم. دوربینی که فکر می کردم دیگر هرگز دست نزنم. تمام شب جلوی دوربین دراز کشیده بودم و به آن مثل یک شی خطرناک نگاه می کردم. واقعا یک دوربین که به اندازه کف دست بود انقدر خطرناک بود؟ یک بمب بود یا اسلحه؟ آره، اسلحه واژه ی مناسبی بود، و در یک لحظه فهمیدم که چرا این دوربین را خریده ام. سرنوشت من و این دوربین ارزان قیمت و وقایع اخیر به هم پیوند خورده بود. من و دوربین ناگهان توسط عنصر سوم معنا پیدا کرده بودیم. و ما همه ی این ها را مدیون بسیجی بودیم. باید می رفتم. فردا مردم ایران کجا جمع می شدند؟

ماهیار: آدمیان بهره ی مرگند. سالی صد هزار جان خود در سر جنگ کنند، صد هزار در سر طاعون، و صد هزار در سر وبا. و اینان جز آن صد هزارند که از گرسنگی جان بدهند. و اینان جز آن صد هزارند که به غضب پادشاه گرفتار شوند یا خشم شحنه ای یا بغض گزمه ای. با این همه سالی صد هزار پای در این عالم خاک می نهند و خورشید و ماه هم چنان در گردش خود ایام را رقم می زنند. این ناله و افغان هم اگر در ماتم پدری ست یا فرزندی، شایسته ی چنان تو برنایی نیست. نگاه کن! مه همه جا را گرفته و چرخ هم چنان می چرخد.
شیرویه: اختیار این گریه نه با من است. از بیدادی که با او رفت دلم پاره می شود.
ماهیار: از صدها هزار کس که روی در نقاب خاک کنند، همه مرگشان مرگ بیداد است. چند کس را مرگ از داد است؟
(رضا قاسمی، معمای ماهیار معمار)
این نمایش نامه در سال 1365 به کارگردانی و آهنگ سازی خود قاسمی به مدت 32 شب در تیاتر شهر به روی صحنه رفت. "این نمایش روزنه ای نوید بخش بود، حاکی از آن که تیاتر ایران هنوز نفس می کشد."
برگرفته از "کارگاه نمایش" نوشته ی "حمیدرضا ریشهری
آنگاه اندیشیدم، کسی می بایست در خون من باشد، و خونم، کسی را به خود نمی پذیرفت، پس خواب دیدم، و واقعیت از من گریخت، انگشتانت، زخمی شد بر سینه ام، زبانت، سوزشی بر آغوش ام، چرا که من واقعیت را نمی خواستم، تو را، که پیکری هستی، رو در روی خواب هایم، نمی خواستم، زیر بوسه های تو من مرده ام، و خونم، جریان مداوم آغوشی ست، که شبی او را کشتم، و صدایی که می لرزید، نگاهی که خیس می شد، و در اعماقم فریاد می کشید: دوستت دارم. اکنون می اندیشم، باید از خونی تهی شوم که از او تهی شده است، و از خون تهی شدم، سرد و سفید و تلخ، و می ترسم پیش از آن که مرگ همه وجود مرا در برگیرد تو آن تکان عظیمی نباشی که از پشت حساب ها و کتاب ها و انتظارات، خون ریخته شده را به من باز گرداند. آه! لحظه ای، به جای تکرار مداوم دوستت دارم، و توقع مداوم شنیدن مداوم دوستت دارم، به اندازه ی آغوش باش!
.
چه راز آمیز درون دهلیزهای خویش می پیچد و ما را باخود می برد. اما هنوز نا شناخته و ترجمان ناپذیر، در تموجی آغشته به غم. صدای بلورین جسممان را در معبرهایش می شنویم، مغلوب و پر طنین. درون هزارتویی تپنده که هر لحظه تشویشی به درون آن تراوش می کند، چسبناک و موزی!
گاهی به خوابمان می آید، درون آن معلق می مانیم. بعضی از ما شنا می کنیم، بعضی هایمان بی نیاز به اکسیژن ثابت می مانیم، خیره به امواج نورانی ای که رنگ عوض می کنند و رقصان ما را با خود می لرزانند. سایه هایمان تکثیر می شوند و او در تواتر سایه ها در عمق خود لبخند می زند.
و "هیچ" اگر چه رنگ می بازد اما هنوز هست، و هستی سخاوتمندش ما را در خود حفر می کند.
می دانی ای دوست؟
چه واژه ها بی معنا شده اند! گاهی می مانم از توصیف... که واژه ها به فرا سوی خود راه نمی برند... می مانند... یخ زده... و ما می مانیم... بی ابزار!
مرد از پنجره به آسمان نگاه کرد و با خود اندیشید: آسمان دیگر ستاره ندارد!
آن گاه از میان ساختمان های روبه رو تکه ای از شهر را دید که چراغ هایش سوسو می زدند. لبخند زد و به همسرش که زیر نور لامپ لباس خوابش را می پوشید گفت: ستاره ها آمده اند روی زمین!
همسرش به پوست آویزان تنش نگاه کرد و با تعجب پرسید: من؟
مرد شانه ی برهنه ی او را بوسید و آن ها بعد از مدت ها هم آغوش شدند.
زن چانه اش را چنگ زد و گفت: چه برف سنگینی!
مرد پرسید: چی؟
زن تکرار کرد: چه برف سنگینی!
مرد چرخید و گفت: اینجا صافه!
زن چانه اش را به پنجره چسباند. مرد شانه اش را پایین انداخت. و آنها با هم خداحافظی کردند.
حال من خیلی خوبه ... خوبه خوبه خوبه ... خر من خیلی خوبه ... خوبه خوبه خوبه ... آلبالو خشکه ... خیلی هم خوبه ... زندگی خوبه ... خوبه خوبه خوبه ... خواستگارام خوبن ... خوب خوب خوبن ... آخه خیاطی من ... خیلی خوبه ... خوبه خوبه خوبه ... خیار پوست کنده ... خوردنش خوبه ... خوبه خوبه خوبه ... آخه خیلی خسته گی ... خوبه خوبه خوبه ... خونَه مون خوبه ... خونِمون خوبه ... خاکمون خوبه ... خوبمون خوبه ... همه چیز خوبه ... خوبه خوبه خوبه
چراغ های شهر توی پنجره ام چشمک می زنند، هنوز حیران می مانم از به یاد آوردن این حقیقت والا، که من زنده ام! زنده، زمانمند، محتضر.
زندگی زبانش را بیرون آورده،آه می کشم! چه سان ببلعم این حقیقت را که من زنده ام؟ و زندگی، من است که راه می رود، سلانه سلانه، و چای می نوشد و بخار نفسش ابر می شود، می چرخد.
و من زنده ام و حالم خوش نیست، که حقیقت را به آغوش کشم، عشق را به بالین برم، و مرگ را روی نیمکت پارک جا بگذارم.
و اعتماد اشکی بودکه شبی از چشم هایمان فرو افتاد و دود شد. اما به راستی، در برابر این حقیقت والا که من زنده ام، چه اهمیتی می تواند داشته باشد اعتماد؟ و وقتی شماره ها بی شمارند، چه اهمیتی می تواند داشته باشد چندمین بودن؟ که ما تربیت شده ی ارقام نبوده ایم و اعتماد خواب ما بود نه حقیقتمان.
پس از خواب تلخ شده ایم و زبان زندگی طعم زردی دارد و چای توی دست هایمان سرد می شود و ابرهای نفسمان ثابت می مانند.
دستم را روی لب هایم می کشم. لذت، نخ سیگاری بود که روی لب های من به انتها سوخته بود. و مرگ هم چنان، رودر روی من، زبان درازش را روی چراغ های شهر می کشد.
سکوتی ماهر،
شب بوها نیز خواب رفته اند.
دستان، چرخان، به هیچ می رسند
الهیه نه جایگاه ایزدان،
که محله ای در بالای شهر است.
ماگنولیا نه گلی الهام بخش شاعران
که کوچه ایست در الهیه
هنرمند حقیر شهرتش را مدیون مرگ فرزانگان است.
و آن سبزینه ای که کف پاهایم را مرطوب می کرد
علفی بود که از گورم رسته بود
ای بازاری
حواست باشد، سهام کالسکه و اسلحه در بورس شهر بالا می رود،
به جای همه ی فرشته ها، بالا می رود.
آسمان شهر سهام باران اسلحه و کالسکه است
و دیده ای هرگز
که چگونه از راز تهی شده ایم؟
و از اکسیژن
و چرا آسمان رنگین کمان نمی سازد؟
و مادر بزرگ ها قصه های پریان را
برای کودکان مکانیکی شان تعریف نمی کنند؟
اعجاز را وقتی تف می کردی
این زندگی نبود
که در ترمه دوزی پیچیده بود؟
_jpg.jpg)
امروز که یه نمایشنامه رو می نوشتم با خودم فکر کردم: هیچ داستانی پیش از این گفته نشده و هیچ راوی ای هم پیش از این نبوده. من نخستین کسی هستم که می خوام نخستین داستان رو روایت کنم!
و این تصور اگر باورش کنین چنان قدرتی به ذهنتون می ده که به سختی می تونین قلم رو زمین بذارین، ذهنتون اقیانوسی می شه که موج هاش به هر سو می رن! دچار جنون نوشتن می شین! دیوانگی ای لذیذ!
مهم نیست اون چیزی که نوشتم خوب از آب در آمده یا نه، چون لذت نوشتنش ورای خوب و بد بود!
یه نقدی که همیشه دوستان و البته دشمنان به روش زندگی کردنم داشتن (چه با سرزنش چه با تحقیر) همین لذت محوری بوده! حالا فکر کنین که جدیدا توی نوشتن هم لذت محور شده باشم! حتما باید فکر جایی توی جهنم باشم واسه خودم!

نور باریکی از لای پرده یک راست می خورد توی چشم های میگرن زده ام.
دیشب خواب یک شتر دیدم. یک شتر قهوه ای پشمالو که عاشق من بود.
باید پتو را کنار بزنم، از جایم بلند شوم، زیر کتری را روشن کنم، صورتم را آبی بزنم، اگر توانستم وجدان وارفته ام را راضی کنم یک نخ سیگار هم بکشم و بعد... روز آغاز می شود.
با تکرارهای بی سر و ته اش، با اضطراب های نارنجی اش که مثل تیغ سینه ام را می خراشد، با انسان هایش روی خط ها، که می روند، می روند، می روند، می روند.
به جای تمام این کارها دو ورق "مجمع مرغان" می خوانم. بعد به جای آب زدن به صورتم دوش می گیرم، حالم سر جایش می آید. بهتر است یک صبحانه مفصل هم تدارک ببینم. حالا اگر نتوانستم هم نمی خورمش، مهم تهیه صبحانه است. تخم مرغ نیم رو کردن، پنیر توی ظرف گذاشتن، ژامبون برش زدن و پرتغال آب گرفتن.
بعد می توانم به صبحانه ای که ساخته ام، مثل یک اثر هنری نگاه کنم، نگاه کنم، نگاه کنم تا خسته شم! اسمش را هم می توانم بگذارم "طبیعت بی جان". شاید هم عشقم بکشد خودم را که خیره به آن نشسته ام، قسمتی از اثرم بدانم و اسمش را بگذارم: "طبیعت بی جان + من".
بعد از مراسم صبحانه دیدن یک فیلم خوب می تواند آدم را کمی به فکر فرو ببرد و بازی کردن، تمام فکرها را از سرت بریزد بیرون. هنوز نمی دانم کدام را انتخاب کنم ولی بعدش حتما چندتا کتاب می خوانم تا بیشتر مطمین شوم که امروز روز تکرار و اضطراب نیست.
................................................
هنوز دارم فکر می کنم با یه شتر پشمالو که عاشقته چه کار می شه کرد؟!!باید تعبیر خواب فروید رو بخونم!
و گوله برفی از پرشین بلاگ به بلاگفا منتقل شد. دلایلش شرم آوره... پس نمی گم!
http://www.goollebarfy.persianblog.ir/
آخی! یادش به خیر!
سعی می کنم انقدر تلخ نباشم!
